خیلی سخته شب تا صبح از درد نتونی چشم روهم بزاری ولی جلو همه تظاهر کنی خوبی و نزاری اشکات بریزن سخته عزیزترین آدمای زندگیتو راحت از دست بدی و خودتو بزنی به بیخیالی که مهم نیس،بعد به خودت بیای و ببینی پشتت خالیه و مقصره همه ی تنهاییات خودتی سخته ببینی یه مدته صمیمی ترین همراه و همدرده گذشتت حاله خوبی نداره ولی نتونی مثله قبل همدردش باشی و حس کنی واسش شدی یه غریبه سخته منتظر بمونی اونی که دوسش داری دست و پاگیرت شه و هی از حالت بپرسه تا دلخوش شی به اینکه هنوز تکیه گاهته یا دنباله یه نفر بگردی از درده دلت واسش بگی ولی تهش مجبور بشی مثله دیوونه ها بری جلو آینه بایستی و با خودت حرف بزنی سخته بفهمی یکی از عزیزترین نزدیکای زندگیت ممکنه سرطان داشته باشه و همه ی خاطره های بده گذشتت واست زنده شه و واسه اینکه سره پا بمونی تو اوج تنهایی خودتو بغل کنی و از ته دلت زار بزنی خیلی سخته از خودت بدت بیاد،از همه چی دل بکنی،از خدا ناامیدشی و بزاریش کنار،عاجز بشی تو گفتنه یه معذرت،جلو رفیقات لبخند بزنی و وانمود کنی خوبی،چن ماه مونده به کنکور از درس زده شی و یکی یکی امتحاناتو گند بزنی،مجبور شی حتی واسه چیزای کوچیکم دروغ بگی،حس کنی تو خونوادت شدی یه غریبه و ازت بدشون میاد،خجالت بکشی از یه سری رفتارای گذشتت ولی نتونی جبراشون کنی و هر لحظه واسه هرچیزی عذاب وجدان بگیری،بازم به خودکشی فک کنی و ...هوووف کاش تموم میشد این زندگیه لعنتی... حاله بد...